|
دروغ را به سبک خود گفتن بهتر از حقیقتی است به تقلید از دیگری " داستایوفسکی"
|
منم آن
افسونگر سرگشته
که هر شب
مست
از چشمانی که در آن
شعله ها زبانه می کشند
پای کوبان در
کنار آتش
ورد می خواند
تا جادوگرش را جادو کند
می زند
می ریزد
می شکند
خورد می کند
فحش می دهد
یک لبخند که میزند
باید بازهم عاشقش شود
طوفان
گرفت
باد
شعر
م
را
برد
باران
شست
آفتاب
تابید
شعرم
جوانه زد
سالی گذشت
سیبی داد
رهگذری شعرم را بلعید
هیچ داستانی حقیقت را نگفت
سرگشته شاهزاده زیبا
دختر زشت پینه دوز بود
نه آن پری که در آب تن می شست
او که زیباست
معشوق به دنیا می آید
او که زشت عاشق
فقط دخترک می دانست
که شبها
باران نمی بارد
و این
لولوی پشت پردهاست
که برای شاهزاده لالایی
می گرید

بهار
دلبرانه خندید و خرامید
و من
خسته از نفسهای داغ تابستان
هوس تن سرد زمستان دارم
امروز
با لبخندی عاشق می شوم
آرام بودی
در چشمانت
مرگ می رقصید
رازی به تو گفت
و دستانت
شهوت زنده بودن را خفه کرد
و من
تا ابد محکوم به تنها رقصیدنم
دستانم
هنوز می خواهند روی کمر تو آرام گیرند
و گردنم
هرم نفسهای تو را می طلبد