|
دروغ را به سبک خود گفتن بهتر از حقیقتی است به تقلید از دیگری " داستایوفسکی"
|
زندگی حادثه بزرگی است برای نطفه
و جهان شوخی عظیمی که طنز تلخش
قهقهه ای دیوانه وار را به انتظار می نشیند
هنرش
سر تعظیم را به فرود می آورد
عقربه را برای لحظه ای سکون می شکنم
ریتمش در خورشید به جریان در می آید
پرده را می کشم
خون در رگانم می رقصد
ضربان در گوشم می پیچد
شب که بود انقدر به آسمون خیره شد و دنبال ستاره اش گشت که صبح شد و یه انتخاب بیشتر براش نمونده بود !
دیروز وقتی دخترک کادوش رو باز کرد من از پشت شیشه کافی شاپ لبخند پهن تری از اون زدم ! خوشحالم معشوقی ندارم تا من رو یک گوسفند که لبهاش رو به موجود گوسفندتری زیر یه قلب گنده چسبونده ببینه !
وقتی با اون لبخند به من خیره می شی
نمی خوام بدونم در موردم چی فکر می کنی
ولی نگرانم تو بفهمی من در موردت چی فکر می کنم!
انقدر با افتخار گفتی تاحالا جلوی پای هیچ دختری نگه نداشتی که یادم رفت ماشین نداری!
بغض گلوم رو گرفته
و من خفه می شم
یادم رفته بود بهت بگم
این اطراف باشی نمی تونم گریه کنم
آغوشت مرا از سردی افکارم می رهاند
دنیایی که برایم به تصویر می کشی نگاهم را گم می کند
نمی دانی
صدای بیرحم تازیانه زندگی را می شنوم
بیست سالم شد
و هنوز
با نگاه دختر آینه بیگانه ام
لمس زندگی برای دستانم نا ملموس است
و هرشب از غروب آفتاب تعجب می کنم
می رم
تصمیم گرفتم که برم
آره می رم
می رم
و دیگه بر نمی گردم
می رم
و می رم
هی دارم می رم !
مثل اینکه برات اصلا مهم نیست
پس می مونم
نه ازم نخواه که برم
من می مونم
طعم گس عاشق شدن را چشیدم
پیش خودمان بماند
مزخرف است !

نمی خواهم
نه آغوشت را برای گریه کردن
نه خنده ات را برای لبخند زدن
و چشمانت را برای مسخ شدن
تکرار روزهای آینده
از دقایق یکنواخت به تو پناه می آورم